|
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آنگه که چشمانش مرا از عمق چشمانم ربود
|
خدایا!
کفر نمیگویم ! پریشانم ، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم ، اسیر زندگی کردی . خداوندا تو مسئولی . خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است. چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...
«دکتر علی شریعتی»
کفش های پلاستیکی ات در اتوبوس تجزیه می شوند
و تو در خانه ای که در آن با هیچ قاب عکسی نسبت نداری
بخند! اما هر قدر هم بخندی ، بلیط ها بی واسطه از کم شدن النگو هات
و قد کشیدن روزهای سرد با خبرند
بلیط ها بیشتر با آدمک های جنوب اما شهر نشین همسفرند!
اتوبوس از جنوب آغاز می شود
از روسری رنگ پریده ی تو
از چشم هایی که از فانوس محرومند
از خیابان های پا برهنه!
هر صبح چند صندلی خالی به امید کفش هات سوار می شوند
زود تر بیا! هنوز برای تو جایی هست
تو برای جنگ با جنگل بانها آمده بودی اما
ایستگاه آخر ،برجی است در شمالی ترین نقطه!
------------------------------------------------------------------------------
که تو هم عادت کردی به از غم شنیدن از دخترکی که هنوز می خندد؟ مشکل فقط اینجا بود که من
«هیچ وقت نتوانستم ادای هنرمند ها را درآورم»
چ - ه - ا - ر - پـ - ا - ر - ه
در يک کتاب خانه ي کوچک
يک مشت آرزو... نرسيدن
به دست هاي کوچک تقدير
هي خيره...هيچ اگر چه نديدن
در يک کتاب خانه ي کوچک
چسبيده ام به پنجره اي که
دور از نگاه مردم اين شهر
زل ميزند به منظره اي که...
زل مي زند به چشم عجول
ديوار هاي خسته / تر ازغم
مي خواهم از شکست بگويم
از تکه تکه هاي وجودم
از صندلي مضطربي که
مي ترسد از نگاه غريبم
از ترس اينکه فقر نريزد
از وصله هاي خسته ي جيبم
من ميدوم ! تو مي دوي اما
با دست هاي خالي و تنها
در جاده اي که پر شده از گرگ
کي مي رسد زمان به دل ما؟
به او که روي قله نشسته
مي خواهم از شکست بگويم
از جلد جلد مبهم تقدير
که ميدود برهنه به سويم!
وقتی... وقتی... وقتی... باید بنویسی! باید ...
بی هیچ حاشیه ای ؛ بی هیچ حرفی ...
که هی! بایست زندگی پاره پاره ی ...
دل خوش شده به آمدن یک ستاره ی ...
پس کو؟ کجاست مالک این سرزمین کجاست؟
که گفته بود می رسد از هر اشاره ی ...
سهم من این نبود تو کی درک می کنی؟
تو! تو که دست های مرا ترک می کنی
من خسته ام ز هر چه خدا داد و پس گرفت
چسبانده است غم به دلم سفت سفت سفت
هرگز نشد صدای مرا بشنود نشد
هرگز نخواست فکر کند به من و به خود
به ارتباط کوچک یک بنده ی ضعیف
به چشم های نُقلی قرآن توی کیف
هفتاد نیل از دل من خون چکیده است
نه! این خبر به گوش خدایت رسیده است؟
من عاشق صدای کلفت خدا... که نیست
یک مرد روی قبر من از درد می گریست
دیوانه ام! عزیز ... تو که درک کردی و ...
با خنده دست های مرا ترک کردی و ...
.
.
.
هفده بهار از دل من بی اجازه رفت
به پیشواز آدمک خوب تازه رفت!
سروده شده در دوشنبه ساعت ۵:۳۰ /... ۱۲ فروردین امسال
چهار پاره ام:
گاهی به رعد و برق ها شک می کنم به
به ارتباط سیم های ناموازی
امشب به جریان های ابری فکر کن تا
شاید مدار ساده ای از غم بسازی
از رشت باران را گرفتند و چه مانده
جز چشم های ابری این کوچه های...
در هر قدم می ترسم از می ترسم از ترس
ترس از نگاه سمی آلوچه های...
می ایستم ثابت کنم این شهر من نیست
شهر من از آزادی و لبخند می ریخت
آن وقت ها امّید به یک روز روشن
از جیبْ جیب ِ دزد ها در بند می ریخت
از زخم های مردم این شهر هرگز
شب هیچ چیزی در دل خود حک نکرده
تو یک «مدار» تازه تر از غم بکش تا
تاریخ را جغرافیا کوچک نکرده !
شب هیچ موقع حس نکرده درد یعنی
بی خوابی من زیر سقفی از نداری
تو پلک های کوچکت را قفل کردی
که چی؟ نبینی ؟ یا درون خود بباری؟
من از لباس تازه ی شب بیم دارم
نگذار این آلودگی دامن بگیرد...
تو «لامپ» های کوچک «د ِه» را بیافروز
که «ده» نباید در سیاهی ها بمیرد!
شهر من از بغض زمین خیس است گاهی
در آسمان غصبی فردا شناور
در فکر امواجی که باران را گرفتند...
در فکر جنگ پاسبان ها با کبوتر!
شهر من از «بی قدرتی» مدیون گرگ است
نوزاد های کوچکش را دزد برده
دور از نگاه ِ... آسمان تن می فروشد
به برج های پر نفوذ دست خورده!
در «سیم» هایی که تو را در دست دارند
«جریانی» از اعماق قلبم رفت و برگشت
تو رفته ای اما من اینجا در کنار
گهواره ی غمگین شهر کوچکم ، رشت...
رسالت شاعر،هنرمندوانسان در صف ایستادن نیست به بر هم زدن صف است
خبر تازه ، خبر خوب :
سایت اختصاصی هادی خوانساری
( شاعر و تئورسین غزل پیشرو و فعال صلح و آزادی)
ع به کار کرد شما می توانید بخشی از زندگینامه
شرو
آثار،فعالیت ها ، موزیک ویدئو دکلمه مقالات وی و اطلاعاتی راجع به انتشارات فراگاه -انجمن دوستی ایران و کو با و استدیو هاوانا ۳۱۳ و بخش های خواندنی و جذاب دیگر را بخوانید بشنوید ببینید و به دیگران معرفی کنید ...
...قراره معیار سنجش بهار عوض بشه
توی این ایستگاه قراره که قطار عوض بشه...
جوراب هایت را بپوش با هم به مدرسه برویم!
نترس!
اتوبوس بزرگ است و کسی ما را کنار هم نمی بیند!
.
.
راستش خیلی ها درک نمی کنند شاعرم
.
.
می گذرم... از همه چیز - از هشتاد و ششی که باور کن ناعادلانه قسمت شد که باور کن هـــــــــــر روزش در بدبختی خلاصه شد ، باور کن خسته ام... باور کن که هیچ علاقه ای برای داشتن کفش های جدید ندارم وقتی هنوز معلوم نیست که قرار است کجا مرا بکشانند ... کجای این ناکجای دور افتاده؟ کجای این هیچ جای وحشی که هر طرفش گرگ گرگ به تو خیره می شوند...
اما امیدوارم ... امیدوارم
امیدوارم به یک سال خورشیدی دیگر
«برای رسیدن به جایی که تا به حال نرسیده ایم باید از راهی برویم که تابحال نرفته ایم» چهار پاره ای که هر قسمتش مرا به یاد چیزی یا کسی می اندازد ؛ نمی توانم هیچ چی را حذف کنم ، قبول کن که هیچ چی خلاصه نیست ، همه چیز همان طور که آمده پیش می رود! راستی من هیچ وقت یاد نگرفتم که چگونه باید به کسی نشان دهیم یا ثابت کنیم دوستش داریم!
تقدیم به دست هایم که امروز فکر میکردم بیش از حد کوچکند و صدای قشنگ تو!
بین چت های مخفی دو نفر
که به هر اتفاق شک دارند
« پنجره » های کوچک بدبین
به هوای اتاق شک دارند!
بین چت ، چشم های نامرئی
لرزش ِ دست های سنگینم
من هیولای کوچکی هستم
که به دنیای پوچ بدبینم
اجتماع کثیفی از بودن
شهر را سمت ِ هرزگی برده
در دل خانه های مخروبه
عشق مثل پرنده ای مرده
لاشخور های بی کفایت پیر
زندگی را گرسنه بلعیدند
دور از چشم های چوپانان
برّه را وحشیانه درّیدند
از کجای سیاه بنویسم؟
از کجای جهان مثل لجن؟
توی این چارگوش ویرانه
چه بگویم از عشق و از بودن؟
قهرمانان کوچک ولگرد
گوشه ای از گذشته شاشیدند
با نقاب جدیدی از بودن
فقر را مخفیانه پاشیدند
شب که باران به راه افتاد از
چشم های گرسنه ی دلخور
در جهانی که فقر می چکدش
چه بگویم ؟ چگونه؟ از چه؟ چطور؟
با نداری و فقر همبستر
کودکی در زباله می گردد
بشر از عقده های تو در تو
دارد از دوردست می دردد
« پنجره »های کوچک زخمی
« شکلک » عاشقانه ی مرموز...
به تو که هیچ چی نمی فهمی
چه بگویم از عشق و از امروز؟
فاعلاتن مفاعلن فعلن
جیک جیک من است می شنوی
فاعلاتن مفاعلن فعلن
در جهان کثافت کروی
.
.
.
چند وقت است چشم می دوزم
بعد از گریه های بی وقفه
بعد از اتفاق های عجیب
به خدای نشسته بر سقف ِ ...
بین چت ، چشم های غمگینم
صفحه را ناشیانه می بندد
هیچ کس هیچ چی نمی فهمد
یک نفر بعد بغض می خندد!
بعد هفده بهار آمده ای
که ببینی چه بر سرم آمد؟
دخترت شاعر است بابایی...
دخترت شاعرست ، می فهمد!
-----------------------------------------------
به نام یگانه خدایی که به من هیچ وقت فرصتی برای نوشتن نامه های عاشقانه و حس کردن خوشبختی های کوچک و آرامش زود گذر نداد!
این روزها که نمی دانم چه بر سرم آمده که بیشتر روز را مجبورم بخوابم! اما مهم نیست! خوب می شوم! حتی اگر نشوم! چه فرقی دارد؟ همچنان می نویسم از همه ی چیز هایی که ناگزیر ... ناگزیر... ناگزیر...
با همان زاویه ی دید کوچکم! با همان دنیای کوچک! با همان چشم های هیچ چی ندیده و دست هایی که فقط توی شعر ها دست های تو را حس میکند! این روز ها راستش را که بخواهی خودم با شعر هام فرق می کنم! هرچند همه چیز برخاسته از همه ی این روزهای مسخره است اما یادت نرود:
چیزهای کوچک فقط در نگاه آدمهای کوچک بزرگ جلوه میکند!
یادت نرود بهار موازی با دست های من گذشت و رفت! یادت نرود هیچ چی! همه ی حرف هات!
ماآدم ها خیلی زود احساس بزرگی می کنیم و دچار غروری کاذب می شویم! در دنیای شعر صد البته که ملموس تر است!
مثل چت های مخفی دو نفر
که به هر اتفاق شک دارند
«پنجره» های کوچک بد بین
به هوای اتاق شک دارند!
راستی:
«از بهر دفع غم به کسی گر پناه بری / هم غم به جای ماند و هم آبرو رود»
این چهار پاره تقدیم به خودم!
چون خودم تنها کسی است که می داند همه چیز را و می تواند یا خیال راحت به خودش بارها و بارها همه چیز را بگوید بدون هیچ عواقب بعدی! به خود ِ کوچکم که می داند با دنیای بزرگ ها فاصله دارد! به خودم که ...
به خیلی ها اعتماد ندارم! به خیلی ها...
زل می زنند چشم مرا بچه گربه ها
در کوچه های بی همه کس گریه می کنم
از جاده ها بپرس چرا آمدم! بپرس
مثل پرنده توی قفس گریه می کنم!
من گریه می کنم ته ِ این جاده های دور
در شهر تو غریـــب تر از هر فرشته ای
تنها به خاطرات تو هی چنگ می زنم
باور نمی کنم که تو از من گذشته ای!
تو رفتی و نگفت کسی یک نفر هنوز
پشت در است و خیره به تو فکر می کند
یک دخترعجیب کوچولو هنوز هم
به روز های تیره ، به تو فکر می کند
در شهر تو سیاهی یک قلب بی دلیل
در گوش های حیرت من جیــغ می کشد
با چشم های بسته کسی مثل اژدها
آهسته روی سایه ی من تیغ می کشد
بن بست های بی همه چی توی شهر تو
در قلب من عجیب تر از... راه می روند
وحشی تر از هجوم هم آغوش / تر شدن
مردان هیز شهر تو از دور می دوند!
من گریه می کنم ته این باغ وحش پوچ
از فکر های مضحک این گوسفند ها
از شاعرانگی خودم ، از شکست هام
در این چهار پاره ببین روی بند ها...
-
من در غروب شهر شما گم نمی شوم
دل کنده ام از عشق! ... ویا اینکه سالها...
ترس من از قیامت نزدیک و از خداست!
از لرزش صدای تو پشت سوالها!
من گریه می کنم ته این کوچه های سرد
در شهر تو به خاطر یک مشت خاطره
اصلا نمی شود به کسی اعتماد کرد
به مردم کثیف بد زود باورِ ...
.
.
.
در شهر تو غریب تر از... پرسه می زند
با دست های یخ زده، با گریه یک جسد
تقصیر من نبود ولی گفته است که:
برگرد به ، به شهر خودت... بــــــای تا ابد!
درد دل جای دیگری دارد
حق نداری دوباره بنویسی!
عشق را با بیان ساده ی خود
گوشه ای با اشاره بنویسی
تو ستاره ستاره می افتی
توی حوض عمیق بی سر پوش
من ولی می فشارمت در خود
لب به لب سینه سینه در آغوش!
گریه هایم برای یک عمر است
در جهانی که خنده اجباریست
حرفهایم هنوز مثل قدیم...
شعر هایم همیشه تکراریست!
من نفهمیدم از کجای جهان
یک خدای بزرگ می آید
دستهایم هنوز منتظرند!
منتظر تا که... منتظر شاید...
شعر یعنی همان نوشته شدن
حرف هایی که باورش سخت است
ادبیات کوچک قلبم
شعر باشد همیشه خوشبخت است
ادبیات کوچک دل ِ من
شانزده سال بی تو سر کرده
و هماغوش شعر زیر پتو
هر شب ِ خیره را سحر کرده!
فکر کنم متوجه شده باشید...
وبلاگ ادبی مورچه (مخصوص کودکان) با ترانه ای کودکانه منتظر نگاهی متفاوت از چشمهات است! یادت باشد نگاهت کودکانه باشد ، بعد از آن می توانی برگردی به خود ِ بزرگت!
لیبرتا هم همین طوری الکی به روز است! لیبرتا
لیبرتا پر است از غم های این روز های من! از همه ی این روزهایم! اگر براین مهم است بخوان!
حتما دوستت دارم که برایت شعر می گویم!
اصلا چرا؟ برای چه من عاشقت شدم؟
شلاق می زنم به خودم که مقصّر است
من ، مازوخیسم گیج به پایان رسیده ای ست
که تا هنوز منتظرت پشت پنجره است
من جاده های گم شده سمت گذشته ام
با یک قطار حادثه از روزهای خیس
بر ریل های ممتد رویا نشسته ام
حالا مرا به جا... که بله! من توام! آلیس...
من توی تونلی که به تو ختم می شود
با یک نفر که [دیر شده! دیــــــــر! د ِ بدو]
در ناگهان ِ بوسه به تو فکر می کنم
هر قدر هم که دير ولی می رسم به تو!از چشم های خیس بپرسید می شود
یک قلب امن ِ تازه تری برگزید بعد
آهسته از تبسم یک عشق رد شد و
هرگز جنون خاطره ها را ندید بعد؟
این سرزمین پوچ کجایش عجیب نیست؟
من با توام ، تویی که از این عشق خسته ای
من با توام! بگو که چرا توی قلب من
با چشم های بسته ی نفرت نشسته ای؟من پابرهنه غوطه ورم در هنوزها
امشب شب ِ سقوط من از چشم های توست
رحمی کن ای پرنده ی من هفت آسمان
حتی هنوز مطمئنم زیر پای توست!
از ارتفاع تا تو شدن می پرم به هیچ
از چشم های بسته ات از روی بالکن
دست مرا بگیر که من بی تو هیچ وقت...
من بی تو... بی... نمی شود اصلا قبول کن!
بیزارم از تمام جهان از خدای تو
از این طناب ساخته از کاموای تو
این مازوخیسم گیج به پایان رسیده است!
با یک جنون سرزده از دست های تو!
من خواب دیده ام که به تو می رسم ولی
اخلاق عشق با دل من سازگار نیست
باید گذشت از تو ، ولی نه! نمی شود
راهی به جز کشیدن این انتظار نیست!
امروز ِ برفی که من خانه ی مجازی ام را مرتب میکنم وانتظار آمدن مهمان تازه ای که تو باشی را می کشم آدم های زیادی اطرافمان هستند که ناچار و ناگزیر به این زندگی ِ مسخره عادت کرده اند و خیلی ها پتوی غم هر کاری میکنند با هیچ دست لامصبی از کله هاشان جدا نمی شود! اما مهم نیست...!
وبلاگ ادبی مورچه برای کودکان شروع به کار کرد! حتما سر بزنید...
وبلاگ لیبرتا هم به روز است با سپید و نوشته و ...
اصلا مهم نیست دوست ِ گل ِ با حوصله ام چرا که من و تو بهتر با ماهیت این آدمک ها آشناییم!جانور های زیادی روی این زمین ِ ناعادلانه قدم می زنند و یکی مثل ما که خودش معلوم نیست چه بوده و هست و چه خواهد شد قضاوتشان میکند که خوب اند! بد اند!
من که از کسی خیری ندیده ام! و به دو سالگی خودم احمقانه برگشتم! لا اقل می دانم که هنوز برای فهمیدن خیلی چیزها زودم! خیلی زود... راستی آشتی؟
هیچ چی... ! بگذریم... از اتفاق ها - از این که ما در حال گذراندن این روز های برفی هستیم ولی یادت بماند که من و تو قسم خورده ایم تا همیشه ای ناگزیر پاک بمانیم و یادمان نرود که خدایی بزرگ آن بالاست پس به اتفاق های پست و انسان های پست از این به بعد فکر نکنیم. موافقی دوست ِ من؟
توله سگ های استخوان در دست
راه من را همیشه سد نشدید؟
میشناسم شما همانهایید
که مرا بر... برنده می دیدید
لحن لحن همیشگی ...تو ببخش
عاشقانه چقدر ؟ تا به کجا؟
عاشقانه چرا تلف بشود
شعر های من از قشنگی ها؟
در جهان امروز که هنوز فقر را بی عینک و هر چیز دیگر می شود دید دیگر از گل سرودن کفایت نمیکند! پس به تمام کلمه های عزیز احترام می گذارم و بدون چسباندن هیچ برچسبی بر شعرهایم حرف می زنم شاید متفاوت شاید عادی و شاید هرچه که تو بخواهی و فکر کنی! فقط شعر میگویم... خوب یا بدش مهم نیست چرا که اگر خوب بود.... هیچ چی بگذریم! من فقط سیاه می نویسم!
سیاه می نویسم
برای تو
از روز های سیاه
از شیروانی های تب دار
و استخوانهای وصله داده شده
برای تو که هنوز نیستی!
مثلا این حرف ها را چرا زدم؟ باور کن نمی دانم! فقط این را می دانم که میخواستم بعد امتحان های مسخره به روز کنم بعد فکر کردم که چی مثلا؟ که خیلی الان وقتم پره؟ بی خیال...
-------
جواب یک کامنت خصوصی مسخره که نمیدونم از کی هست:
X عزیز من خاطر خواه کسی نیستم! و تا امروز نشده به چیزهایی که دوست دارم نرسم پس خودت را ناراحت نکن!
درد من درد مردم زمانه نیست...
دوستان دوست دارم دلتنگی ها و حرف های من رو خوب بفهمید. و بدونید برای نامه نگاری و زدن حرف های عاشقانه به محبوبی که ندارم جایی که وبلاگ نباشد را انتخاب میکنم!
با چهار پاره تنهایت میگذارم...
از من نمانده است به جز خاطرات بد
با تو ، بدون چتر ، خیابان ، گریستن
جز گم شدن نشستن ما روبروی هم
هی چشم توی چشم شتابان گریستن
از دست داده ام چه کنم بعد رفتنت
این خاطرات مبهم باران نشسته را؟
اینجا هوای ابری ِ سلول می برد
هر شب مرا به یاد ِ تو از پشت میله ها!
دیوار های فاصله را خوب می شود
از پشت میله های جدایی نگاه کرد
از حسرت نبودن یک زندگی خوب
تا می شود گریست و هر شب گناه کرد!
دیوار های فاصله را می شود ندید
وقتی که چشم های تو از فقر خسته نیست
وقتی که سقف ِ خانه تو را گرم می کند
وقتی که دست های پدر توی دستــ ِ ... نیست
سهم من این شُدست ، چرا گریه می کنی؟
از سرنوشت مبهم من یا که... بگذریم!
این قسمت من است از این عشق لعنتی
اما تو خوب باش گُلم، ما که... بگذریم!
اما تو زندگی کن و ... تو قول داده ای
که سال های سال / عزیزم قبول کن
آن چشم های ریز به دردت نمی خورد
پس چشم های سبز ِ مرا هم قبول کن
- - -
من از هوای ابری سلول دلخورم
از قلب های سنگی مردان پشت در
از یک شناسنامه که «من» دختر کسیست
با بادهای وحشی ِ گمراه همسفر
از من نمانده است... چرا زندگی کنم
با خاطرات غم زده در این کیوسک ها
جز اینکه هی مچاله شوم روز شب شود
شب خواب های تب زده پهلوی سوسک ها...
از من نمانده است به جز شعر شعر شعر
جز هیچ های در به در ِ لعنتی فقط
از دست داده ام همه را این مقصر است:
آزاده ی بشارتی خط خطی فقط!