تبليغاتX
::: تو اتفاق تازه ای در چشم خیسم :::
 

 

>>>>ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت...

 

                             

یا رب این آینه ی حسن چه جوهر دارد

که در او آه مرا قوت تاثیر نبود

                              «حافظ شیرازی»

 

بزرگ و فخیمانه حرف زدن را یاد نگرفته ام . من نمی توانم حتی ادای کسانی را در بیاورم که احساس می کنند کسی هستند. من نمی توانم مثل آن ها شمرده حرف بزنم . نگاه کنم ، راه بروم و گاهی آنگونه که آنهایند روشنفکر باشم. من از شادی شبیه یک بچه لذت می برم و احساس می کنم خوشبخت ترین آدم روی زمینم .

 دنبال غم نمی گردم و ادعا نمی کنم غم دنبال من می گردد. به آنچه رسیده ام بسیار کمتر است از آنچه دنبالش می دویدم و آرزویم بود. دوستان نقاش و عکاسم را بیشتر از شاعر ها دوست دارم و از آنها که احساس می کنند کسی هستند بیزارم. این روزها دارم فکر می کنم باید بیشتر به فکر آزاده باشم تا دنیای دیده هایش بزرگ تر باشد از آنچه می شنود. از هر که فکرم را درگیر کند فراری ام . دوست دارم یاد بگیرم با آدم ها آن طور رفتار کنم که خود آموخته اند و رفتار می کنند. نوزده سالگی سال خوبی بود و خاطره های خوبش فراموش نشدنی است. با من خوب تا کرد. من کوچکتر از او بودم. تا نوزده سال،سال ها فاصله داشتم. به من سکوت یاد داد. سکوت زیبا ترین برخورد و هدیه ای بود که از او گرفتم.از تمام سیصد و شصت و پنج روزش. و دیگر اینکه تو را دوست دارم و این پست را به تو تقدیم می کنم. من به همین زودی بیست ساله شدم.

 

بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است

ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست!

                              «حافظ شیرازی»

 

 

 

گفته ها و ناگفته های پلک های قفل شده و نمایشگاه کتاب:

آن چه در این مجموعه خواندید یا خواهید خواند ، 25 شعر کلاسیک بود / است که اکثر آنها چهارپاره می باشند. شعر های این کتاب از سیزده چهارده سالگی تا هجده سالگی من است.  مقدمه ی این کتاب را استاد محمد علی بهمنی نوشته و در انتشارات فصل پنجم دقیقا در تاریخ 13 اردیبهشت وارد بازار نشر شد و در نمایشگاه قسمت اعظم آن به فروش رفت که از پشت این تریبون از تمامی دوستانی که به من لطف داشتند ممنونم.و همچنین از پرویز بیگی حبیب آبادی عزیز. پلک های قفل شده دلیل خوبی شد برای ملاقات شاعران و شعر دوستان عزیز. که البته بسته شدن ناگهانی سخن گستر ما را غمگین کرد و البته شکه. البته این فقط سخن گستر نبود که بستند. ما فقط سخن گستر را شنیدیم!

 

باقیمانده  کتابم را می توانید از راه های زیر تهیه بفرمایید:

 

کتاب در تمام نمایشگاه ها وجود دارد.

 

محل فروش در تهران:

1.       خانه ی شاعران / پاساز فروزنده روبروی دانشگاه

2.       نشر مولا روبری دانشگاه نبش خیابون ابوریحان

3.       ستار خان بغل اداره گذرنامه . کتاب شهر

4.       میدون هفت تیر به طرف امجدیه مجاور مجتمع سید الشهدا انتشارات هزاره ققنوس


 به نام آزاده بشارتی  واریز نموده و از طریق همین وبلاگ مرا مطلع کنند   تا در اسرع وقت کتاب برایشان ارسال شود .

 

در ضمن دوستان عزیز در گیلان / مازندران کاشان می تونن خودشون از کتاب فروشی های منتخب در هر استان تهیه کنند.

رشت: کتابفروشی بدر  واقع در مطهری . روبه روی بستنی کادارینه

مازندران. شهر نور : کتابفروشی نور واقع در میدون امام. آقای اسد پور

بابل: به زودی

کاشان: از جناب محسن سلطانی عزیز که نمایندگی پخش فصل پنجم رو دارند

 

 

نکته ی مهم:

دوستان عزیز برای اینکه بهتر به ایمیل هایتان پاسخ دهم لطفا از این به بعد ایمیل هایتان را به soprano1990@yahoo.com بفرستید.

اگر جواب کامنت ها و ایمیل هایتان را ندادم ببخشید. درگیر بودم. درگیر...

 


 

چهار پاره ای به خواهر کوچکم هلیا نجفی :

 

 

شانه هایم به عشق لم دادند

تا که ثابت کنم وجودم را

پشت این چرخ زندگی که نشد

خواستم بی تو تارو پودم را...

 

هلیا نیست هیچ فاصله ای

بین یک میش و گرگ در اینجا

گرگ ها میش... میش ها گرگند

خر ولی نه... همیشه خر اینجا

 

 خواستم رد پای او باشم

گفت تو لقمه ای بزرگ تر از...

بره بودم به چنگل چشمش

آمد و گفت تو ...

تو گرگ تر از...

 

 زندگی یک طویله بود و عشق

ضجه ی گاو پا شکسته ی آن

بار ها سر کشیدمش با بغض

بین هر آه... آه! هلیا جان!

 

بار ها خواستم خودم باشم

در لجن زار ها شنا کردم

رو به یک گله ایستادم تا

عشق را با خود آشنا کردم

 

 باید از این به بعد چال کنم

در دل کوچکت خیالم را

زخم بر من بزن بزرگ شوم

دیگر از من نپرس حالم را!

 

 

 

 

سپید یک:

 

                     در یک همه پرسی دو نفره

                            من به تو رای دادم

                              تو به خودت!

 

سپید دو:

                                 باران

          مردیست که دو چشمش را در کلاهش مخفی کرده است

          و احساس می کنم/ به شیشیه های عینک من / عشق می ورزد!

 

 سپید سه:

 

 

                       پوزخند ها / پس مانده هایی هستند از لبخند ها

                       که این روزها به من نزدیک ترند

آرزوهایم را بر خاک نشاندم

شبیه لاک پشتی که تخم هایش را / در ساحل دیگر دریا جا گذاشته است

با هیچ جای این شهر نسبتی ندارم .

 جز تن هایش

وقتی تو را در آغوش دیگران می فشارم

و فکر میکنم نمیدانی / گاهی دریا موج هایش را از خود می راند

به چشم های زانو زده ام نگاه کن

ببین

آن قدر که دنیادیده ام ، دنیا   ندیده ام!

 

 

۞  نوشته شده توسط آزاده بشارتی در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389 و ساعت 1:7 |

 

 

>>>>رنگین کمان پاسخ کسانی است که تا آخرین لحظه زیر باران می مانند

 

 

 

 گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

 مشکل حکایتیست که تقریر می کنند

                              «حافظ شیرازی»

سالن ناشران عمومی راهرو بیست و سه / غرفه ی یک انتشارات فصل پنجم. فعلا ۱۵و۱۶ اردیبهشت هستم .

از همه ی دوستان عزیز که خبر چاپ کتابم رو دو وبلاگ هاشون زدند ممنونم. در نمایشگاه کتاب منتظرتون هستم...

 من:

 

گاهی فکر می کنم زندگی همان یک درخت پیر بود که شکست، یکی بگوید باز کجا اشتباه کرده ام؟! این روزها بیشتر فکر میکنم که دیگر هیچ چیز مهم نیست. وقتی به شاگردانم درکلاس نقاشی  خیره می شوم تا خودم را در چشم هایشان ببینم  وقتی تنهایی هایم را کنار تو می بینم وقتی تو ساز می زنی و من سکوت می کنم وقتی به پیانو مشترکمان فکر میکنم، وقتی فکر میکنم دست های ما واژه های زیادی را خلق می کنند ،فکر میکنم «چقدر عمق چشمان شیرینت را دوست دارم»

آن وقت های کودکی همیشه دوست داشتم کتابم را قبل از بیست سالگی ببینم حالا کم و بیش نوزده ساله ام و «پلک های قفل شده» ام  دارد  وارد دنیای کتاب می شود تا من و پلک های قفل شده ام در نمایشگاه باشیم. (پلک های قفل شده، انتشارات فصل پنجم)

 

اگر دلیل نبودنم را می پرسی ، اگر می خواهی بدانی کجا هستم ، اگر چرای نبودنم گاهی فکرت را مشغول می کند به این فکر کن که یک گوشه ، من و گرفتاری هایم را در خود جای داده است و مدام مثل تمام آنها که کاری انجام می دهند هروقت به هم می رسیم قدرت اش را به رخم می کشد. ما که حرفی نداریم عزیز، نه؟ ما به همان چند سنگ زخمی ساحل دلخوشیم. نه؟ بیا فکر کنیم به همان غروب که قایق هایش را سمت ما می فرستاد و تو به من گفتی ، هی دریا اصلا فکر کرده ای این دو جسم کوچک که از دور می آیند چه چیزیست؟ اصلا فکر کرده ای شاید یکی کشتی باشد یا نه، اصلا یک تکه چوب بزرگ؟! من تمام اجسام دور از ساحل را قایق خطاب می کردم. حق با تو بود عزیزم، تو... همین که از زخم زبان ها خسته ام همین که این روزها نگاه های کج احاطه ام کرده اند همین که نبودنت از بودنت سبقت گرفته همین که... بگذار انگشت هایشان را سمت من بگردانند و بگویند آنچه در گوش های کرشان سنگینی میکند من هیچ وقت به گذشته برنخواهم گشت بگذار بگویند که من، گذاشتم و گذشتم... کوچکترین اتاق خانه ی پدری همیشه مرا یاد شعر هایم می اندازد یاد آن روز های دور که خاطره هایم را در آغوش دارند این دیوارها سال ها با من حرف زندند از خشونت پاییز گفتند از چشم های تو ، همه ی خوشبختی این روزهایم این است که می دانم می دانم « هرچه که مرا پیش آید تو با عشق استقبالم خواهی کرد»

 

نبودنم خاطره ام را از یاد های زیادی پاک کرد! اسمم از لیست لینکدونی وبلاگ های زیادی پاک شد و خیلی ها وجود داشتنم را فراموش کردند! از شاعران شهرم تا همه ی آنجاهایی که فکر میکردم شعرهایم قلبم را به قلب ساکنانشان پیوند داده است! 

 من امیدوارم به آینده ای زیبا، به بهاری سبز به سالی دیگر که در آن همچنان برای رسیدن به آن جا که آرزوست بکوشیم و ادامه دهیم راهی را که باید... امیدوارم... امیدوارم... امیدوارم...

خبر:

 

 انتشارات تخصصی شعر و ادبیات « فراگاه » با مدیریت هادی خوانساری 02614418696 را به دوستان شاعر که تمایل به چاپ مجموعه شان دارند توصیه میکنم ، همچنین آلبوم جدید هادی خوانساری، دوست هنرمندم تحت عنوان «معشوقه ی یک چریک» ، آلبومی با موضوع عشق و اعتراض  با سبکی نوین در ترانه و موسیقی توسط کمپانی Aria record   به بازار آمد. دانلود کردن این آلبوم بسیارزیبا را به شما توصیه میکنم! مجموعه ی دیگر هادی خوانساری تحت عنوان «مخفیانه عاشقت شدم»  توسط انتشارات فصل پنجم تهران به زودی چاپ خواهد شد.

وبلاگ تازه های  ادبی به روز است.

مجموعه های شهرام میرزایی مهربان(سک سکه های یک مست) ، وحید نجفی عزیز(پروانه لای بایگانی ،انتشارات سخن گستر مشهد )  و مهدی موسوی(پرنده کوچولو نه پرنده بود نه کوچولو)، دو واو(داوود ملک زاده) وپریا تفنگ ساز ، دوست عزیزم با کتاب (ماشین نمره چند، انتشارات گفتمان اندیشه ی معاصراصفهان) چاپ یا آماده ی چاپ است.همچنین کتاب دوست خوب امیرحسین نیکزاد تحت عنوان درآمدی بر چارچوب(دفتر شعر جوان)

پید:

۱)

        

                       سازدهنی ات را به من ببخش

                                                      صدایی باشم پراکنده

                       از زخم های مردی که / با دندان های افتاده

                                               - یکی در میان

                                                                     می خندد!

۲)

     جان گرفته ام / در تن یک درخت

     تا زیر چتری نو    به تو تکیه کنم

   زندگی مسالمت آمیزی با عشق 

   و آشنایی کوتاهی با نیمه ی پرت / همه ی من چشم هاییست که به زمین نگاه میکند

                         تو را در لیوان کوچکی می بینم

                         که آغوش در آغوش نیمه ی پرش به خواب رفته ای

                         من   در این همه خوشبختی  غرق خواهم شد

                         می ترسم!   از نیمه های خالی ات

                         وقتی دریا و آسمان را وارونه می بینم

                                   با این همه / تو نترس

                  « گاهی اجسام از آنچه آینه می گوید ، به تو نزدیک ترند»

پاره:

 

دیوار شد برابر صد ها درخت چوب

دیوانه شد و دسته ی خود را تبر شکست

باران کلاه دلقک دیوانه را گرفت

تا کی سکوت کردن و هی دست روی دست؟

 

تو خواستی پرنده شوی حق عشق را

به سرزمین بی هدفت هدیه... آه! نه!

تو خواستی ستیز کنی با ستم ولی

به یک حصار ساختگی تکیه... آه نه!

 

جنگل پر است از نفس میش های مست

که پشت کرده اند به پاییز و می چرند

هرگز کسی عشایر چشم تو را ندید

که می گریستند تبسم بیاورند؟

 

.

.

.

 

به آسمان که قسمتی از چشم های توست

به بی قراری دل گنجشک ها قسم

که رفته اند سمت خدایی که دور نیست

دنبال سرنوشت تو با چشمه می روم!

 

کوچکترین اتاق از خانه ی پدری ، شب

 

 

دوستان عزیز در استان گیلان می توانند کتاب رو از کتابفروشی بدر  {رشت مطهری روبروی بستنی کادارینه )

و دوستان عزیز در شهر نور می تونن از کتابفروشی نور واقع در میدون امام (آقای اسدپور تهیه کنند)

 دوستانی که تمایل دارند مجموعه رو دریافت کنند اطلاع بدند

دیگر اینکه من از هرگونه نقد و نظر استقبال می کنم دوستان عزیز می تونند نظرات و نقد هاشونو برام میل کنند و من حتما با دقت خواهم خوند  

 

 

۞  نوشته شده توسط آزاده بشارتی در پنجشنبه پنجم فروردین 1389 و ساعت 0:5 |

 

 

>>>>زمانی می رسد که تو دیگر قادر نیستی بگویی:«جبران میکنم»

 

 

  

همای گو مفکن سایه ی شرف ، هرگز

در آن ديار که طوطي کم از زغن باشد

                   حافظ شیرازی

ل ی ب ر ت ا یم به روز است. . .  

دیروز چقدر دوست داشتم یک ناخدا باشم ، چقدر دوست داشتم تا همیشه در دریا زندگی کنم، صدف جمع کنم و همیشه سوار قایقم آنقدر دریا را پرسه بزنم تا به تو برسم ، حتی غرق شوم اما بگذار گیسوانم بین سنگ جا بماند تا تو سهمت را برداری از تمام ِ من...

 

« بارخدایا بر من رحم کن! بر من که میدانم ناچیزم رحم کن»

هنوز باور نمیکنم که خواهران غریب پدرشان را از دست داده اند ، خسرو شکیبایی  آرام از میان ما رفت ... روحش شاد و یادش گرامی

دیر به روز شدم ، دیـر تر از همه ی این چند سال وب نویسی! به نود و نه درصد از کامنت ها جواب ندادم ، نشد جواب بدم!  اما همه ی اینها دلیل دارد عزیز... دوست خوب مجازی،دلیل دارد عزیز... اما منتظر روزهای خوبی هستم که دست هایم قرار است بسازند، همین دست ها،میبینی؟ 

 

 

۱+۱+۱+۱ پاره 

تا کي شکست خوردن و در هيچ جستجو؟
محکوم مي شوي به گناهي که هيچ وقت...
من به خرابه اي دل خود را گره زدم
بعد از سقوط در دل چاهي که هيچ وقت...


 کج آمدم چگونه بگويم برايت از
اين روزها که گم شده ام توي هيچ ها؟
اين روزها که گريه ام از روي عادت است
اين روز ها که مي روم از ... / سمت ناکجا

 وقتي شکست مي خوري از دست هاي خود
اينکه« چرا ادامه دهم» فکر مضحکیست؟
نفری
ن به روز هاي سياهي که ساختي
[اين حرف از زني است که تا صبح مي گريست!]         


 وقتي زمان جنازه ي يک چشمه را به ده
تحويل مي دهد به خدا لطف کن بگو
آبادي از همه ، همه ي سهم خود گذشت
اما کجاست مالک عدل و ... کجاست؟ کو؟


 تاريخ عکس کوچک يک خانواده است
که هر کدام بر دل چوپان لگد زدند
چوپان چه دارد از همه ي عمر خويش جز
جز چشم هاي خسته ي يک گله گوسفند؟


 اين عکس دسته جمعي يک خانواده است
در اين خرابه اي که من و تو رعيتيم
در اين خرابه اي که... قسم به ، قسم به عشق
هي سنگ مي زنند به پر هاي يا کريم


من هيچ چي! جهان من از فقر خسته است
بايد اميد کاشت! ولي با کدام دست؟
ما صبح تا غروب پي ِ هيچ مي دويم
در جنگلي که پر شده از گرگ هاي مست!


 تاريخ سهم جيغ من آن موقعيست که
محکوم مي شدي تو به تبعيد تا خدا

تا دوور... دور... دورتر از هر چه مرز بود
هي مشت مشت پرسه زدم ناگزير تا...

 

۞  نوشته شده توسط آزاده بشارتی در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 14:0 |

 

 

>>>>دریا ... اولین عشق مرا بردی...

 

 

خدایا!

کفر نمیگویم ! پریشانم ، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم ، اسیر زندگی کردی . خداوندا تو مسئولی . خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است. چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...

                                                                     «دکتر علی شریعتی»

 

کفش های پلاستیکی ات در اتوبوس تجزیه می شوند

و تو در خانه ای که در آن با هیچ قاب عکسی نسبت نداری

بخند!    اما هر قدر هم بخندی  ، بلیط ها بی واسطه از کم شدن النگو هات

                                                     و قد کشیدن روزهای سرد با خبرند

بلیط ها بیشتر  با آدمک های جنوب اما شهر نشین همسفرند!

       اتوبوس از جنوب آغاز می شود

                                     از روسری رنگ پریده ی تو

                                            از چشم هایی که از فانوس محرومند

                                                    از خیابان های پا برهنه!

   

 هر صبح چند صندلی خالی به امید کفش هات سوار می شوند

        زود تر بیا! هنوز برای تو جایی هست

 

       تو برای جنگ با جنگل بانها آمده بودی    اما

             ایستگاه آخر ،برجی است در شمالی ترین نقطه!

------------------------------------------------------------------------------

 

که تو هم عادت کردی به از غم شنیدن از دخترکی که هنوز می خندد؟  مشکل فقط اینجا بود که من

«هیچ وقت نتوانستم ادای هنرمند ها را درآورم»   

 

 

چ - ه - ا - ر - پـ - ا - ر - ه

 

در يک کتاب خانه ي کوچک
يک مشت آرزو... نرسيدن
به دست هاي کوچک تقدير
هي خيره...هيچ اگر چه نديدن

در يک کتاب خانه ي کوچک
چسبيده ام به پنجره اي که
دور از نگاه مردم اين شهر
زل ميزند به منظره اي که...

زل مي زند به چشم عجول
ديوار هاي خسته / تر ازغم
مي خواهم از شکست بگويم
از تکه تکه هاي وجودم

از صندلي مضطربي که
مي ترسد از نگاه غريبم
از ترس اينکه فقر نريزد
از وصله هاي خسته ي جيبم

من ميدوم ! تو مي دوي اما
با دست هاي خالي و تنها
در جاده اي که پر شده از گرگ
کي مي رسد زمان به دل ما؟

به او که روي قله نشسته
مي خواهم از شکست بگويم
از جلد جلد مبهم تقدير
که ميدود برهنه به سويم!

 

 

۞  نوشته شده توسط آزاده بشارتی در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:20 |

 

 

>>>>کاش عظمت در نگاه تو باشد نه چیزی که به آن می نگری...

 

وقتی... وقتی... وقتی... باید بنویسی! باید ...

بی هیچ حاشیه ای ؛ بی هیچ حرفی ...

 

 

که هی! بایست زندگی پاره پاره ی ...

دل خوش شده به آمدن یک ستاره ی ...

پس کو؟ کجاست مالک این سرزمین کجاست؟

که گفته بود می رسد از هر اشاره ی ...

سهم من این نبود تو کی درک می کنی؟

تو! تو که دست های مرا ترک می کنی

من خسته ام ز هر چه خدا داد و پس گرفت

چسبانده است غم به دلم سفت سفت سفت

هرگز نشد صدای مرا بشنود نشد

هرگز نخواست فکر کند به من و به خود

به ارتباط کوچک یک بنده ی ضعیف

به چشم های نُقلی قرآن توی کیف

هفتاد نیل از دل من خون چکیده است

نه! این خبر به گوش خدایت رسیده است؟

من عاشق صدای کلفت خدا... که نیست

یک مرد روی قبر من از درد می گریست

دیوانه ام! عزیز ... تو که درک کردی و ...

با خنده دست های مرا ترک کردی و ...

.

.

.

هفده بهار از دل من بی اجازه رفت

به پیشواز آدمک خوب تازه رفت!

سروده شده در دوشنبه ساعت ۵:۳۰  /... ۱۲ فروردین امسال

چهار پاره ام:

 

 

گاهی به رعد و برق ها شک می کنم به

به ارتباط سیم های ناموازی

امشب به جریان های ابری فکر کن تا

شاید مدار ساده ای از غم بسازی

 

از رشت باران را گرفتند و چه مانده

جز چشم های ابری این کوچه های...

در هر قدم می ترسم از می ترسم از ترس

ترس از نگاه سمی آلوچه های...

 

می ایستم ثابت کنم این شهر من نیست

شهر من از آزادی و لبخند می ریخت

آن وقت ها امّید به یک روز روشن

از جیبْ جیب ِ دزد ها در بند می ریخت

 

از زخم های مردم این شهر هرگز

شب هیچ چیزی در دل خود حک نکرده

تو یک «مدار» تازه تر از غم بکش تا

تاریخ را جغرافیا کوچک نکرده !

 

شب هیچ موقع حس نکرده درد یعنی

بی خوابی من زیر سقفی از نداری

تو پلک های کوچکت را قفل کردی

که چی؟ نبینی ؟ یا درون خود بباری؟

 

من از لباس تازه ی شب بیم دارم

نگذار این آلودگی دامن بگیرد...

تو «لامپ» های کوچک «د ِه» را بیافروز

که «ده» نباید در سیاهی ها بمیرد!

 

شهر من از بغض زمین خیس است گاهی

در آسمان غصبی فردا شناور

در فکر امواجی که باران را گرفتند...

در فکر جنگ پاسبان ها با کبوتر!

 

شهر من از «بی قدرتی» مدیون گرگ است

نوزاد های کوچکش را دزد برده

دور از نگاه ِ... آسمان تن می فروشد

به برج های پر نفوذ دست خورده!

 

 

در «سیم» هایی که تو را در دست دارند

«جریانی» از اعماق قلبم رفت و برگشت

تو رفته ای اما من اینجا در کنار

گهواره ی غمگین شهر کوچکم ، رشت...

 

 

 

 

۞  نوشته شده توسط آزاده بشارتی در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 18:32 |

 

 

>>>>برای ستیز با تاریکی شمشیر لازم نیست! چراغ بیافروز...

 

 

 

 


رسالت شاعر،هنرمندوانسان در صف ایستادن نیست به بر هم زدن صف است

خبر تازه ، خبر خوب :

 

سایت اختصاصی هادی خوانساری

( شاعر و تئورسین غزل پیشرو و فعال صلح و آزادی)


شرو
ع به کار کرد  شما می توانید بخشی از زندگینامه
آثار،فعالیت ها ، موزیک ویدئو  دکلمه مقالات
 وی و اطلاعاتی راجع به انتشارات فراگاهنجمن دوستی ایران و کو با و استدیو هاوانا ۳۱۳  و بخش های خواندنی و جذاب دیگر را بخوانید بشنوید ببینید و به دیگران معرفی کنید ...

 

...قراره معیار سنجش بهار عوض بشه

توی این ایستگاه قراره که قطار عوض بشه...

 


 

جوراب هایت را بپوش با هم به مدرسه برویم!

               نترس!

 اتوبوس بزرگ است و کسی ما را کنار هم نمی بیند!

 .

.

راستش خیلی ها درک نمی کنند شاعرم 

.

.

 

 می گذرم... از همه چیز - از هشتاد و ششی که باور کن ناعادلانه قسمت شد که باور کن هـــــــــــر روزش در بدبختی خلاصه شد ، باور کن خسته ام... باور کن که هیچ علاقه ای برای داشتن کفش های جدید ندارم وقتی هنوز معلوم نیست که قرار است کجا مرا بکشانند ... کجای این ناکجای دور افتاده؟ کجای این هیچ جای وحشی که هر طرفش گرگ گرگ به تو خیره می شوند...
اما امیدوارم ... امیدوارم
امیدوارم به یک سال خورشیدی دیگر
«برای رسیدن به جایی که تا به حال نرسیده ایم باید از راهی برویم که تابحال نرفته ایم»      چهار پاره ای که هر قسمتش مرا به یاد چیزی یا کسی می اندازد ؛ نمی توانم هیچ چی را حذف کنم ، قبول کن که هیچ چی خلاصه نیست ، همه چیز همان طور که آمده پیش می رود! راستی من هیچ وقت یاد نگرفتم که چگونه باید به کسی نشان دهیم یا ثابت کنیم دوستش داریم!

 

تقدیم به دست هایم که امروز فکر میکردم بیش از حد کوچکند و صدای قشنگ تو!

 

 

بین چت های مخفی دو نفر

که به هر اتفاق شک دارند

« پنجره » های کوچک بدبین

به هوای اتاق شک دارند!

 

بین چت ، چشم های نامرئی

لرزش ِ دست های سنگینم

من هیولای کوچکی هستم

که به دنیای پوچ بدبینم

 

اجتماع کثیفی از بودن

شهر را سمت ِ هرزگی برده

در دل خانه های مخروبه

عشق مثل پرنده ای مرده

 

لاشخور های بی کفایت پیر

زندگی را گرسنه بلعیدند

دور از چشم های چوپانان

برّه را وحشیانه درّیدند

 

از کجای سیاه بنویسم؟

از کجای جهان مثل لجن؟

توی این چارگوش ویرانه

چه بگویم از عشق و از بودن؟

 

قهرمانان کوچک ولگرد

گوشه ای از گذشته شاشیدند

با نقاب جدیدی از بودن

فقر را مخفیانه پاشیدند

 

شب که باران به راه افتاد از

چشم های گرسنه ی دلخور

در جهانی که فقر می چکدش

چه بگویم ؟ چگونه؟ از چه؟ چطور؟

 

با نداری و فقر همبستر

کودکی در زباله می گردد

بشر از عقده های تو در تو

دارد از دوردست می دردد

 

« پنجره »های کوچک زخمی

« شکلک » عاشقانه ی مرموز...

به تو که هیچ چی نمی فهمی

چه بگویم از عشق و از امروز؟

 

فاعلاتن مفاعلن فعلن

جیک جیک من است می شنوی

فاعلاتن مفاعلن فعلن

در جهان کثافت کروی

 

.

.

.

چند وقت است چشم می دوزم

بعد از گریه های بی وقفه

بعد از اتفاق های عجیب

به خدای نشسته بر سقف ِ ...

 

بین چت ، چشم های غمگینم

صفحه را ناشیانه می بندد

هیچ کس هیچ چی نمی فهمد

یک نفر بعد بغض می خندد!

 

 

۞  نوشته شده توسط آزاده بشارتی در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت 18:37 |

 

 

>>>>کسی که می خندد هنوز خبر دهشتناک را نشنیده است!

 

 

بعد هفده بهار آمده ای

که ببینی چه بر سرم آمد؟

دخترت شاعر است بابایی...

دخترت شاعرست ، می فهمد!

 

-----------------------------------------------

به نام یگانه خدایی که به من هیچ وقت فرصتی برای نوشتن نامه های عاشقانه و حس کردن خوشبختی های کوچک و آرامش زود گذر نداد!

 این روزها که نمی دانم چه بر سرم آمده که بیشتر روز را مجبورم بخوابم! اما مهم نیست! خوب می شوم! حتی اگر نشوم! چه فرقی دارد؟  همچنان می نویسم از همه ی چیز هایی که ناگزیر ... ناگزیر... ناگزیر...

با همان زاویه ی دید کوچکم! با همان دنیای کوچک! با همان چشم های هیچ چی ندیده و دست هایی که فقط توی شعر ها دست های تو را حس میکند! این روز ها راستش را که بخواهی خودم با شعر هام فرق می کنم! هرچند همه چیز برخاسته از همه ی این روزهای مسخره است اما یادت نرود:

چیزهای کوچک فقط در نگاه آدمهای کوچک بزرگ جلوه میکند!

یادت نرود بهار موازی با دست های من گذشت و رفت! یادت نرود هیچ چی! همه ی حرف هات!

ماآدم ها خیلی زود احساس بزرگی می کنیم و دچار غروری کاذب می شویم! در دنیای شعر صد البته که ملموس تر است!

مثل چت های مخفی دو نفر

که به هر اتفاق شک دارند

«پنجره» های کوچک بد بین

به هوای اتاق شک دارند!

 

 

راستی:

«از بهر دفع غم به کسی گر پناه بری / هم غم به جای ماند و هم آبرو رود»

 

این چهار پاره  تقدیم به خودم!

چون خودم تنها کسی است که می داند همه چیز را و می تواند یا خیال راحت به خودش بارها و بارها همه چیز را بگوید بدون هیچ عواقب بعدی!  به خود ِ کوچکم که می داند با دنیای بزرگ ها فاصله دارد! به خودم که ...

به خیلی ها اعتماد ندارم! به خیلی ها...

 

زل می زنند چشم مرا بچه گربه ها

در کوچه های بی همه کس گریه می کنم

از جاده ها بپرس چرا آمدم! بپرس

مثل پرنده توی قفس گریه می کنم!

 

من گریه می کنم ته ِ این جاده های دور

در شهر تو غریـــب تر از هر فرشته ای

تنها به خاطرات تو هی چنگ می زنم

باور نمی کنم که تو از من گذشته ای!

 

تو رفتی و نگفت کسی یک نفر هنوز

پشت در است و خیره به تو فکر می کند

یک دخترعجیب کوچولو هنوز هم

به روز های تیره ، به تو فکر می کند

 

در شهر تو سیاهی یک قلب بی دلیل

در گوش های حیرت من جیــغ می کشد

با چشم های بسته کسی مثل اژدها

آهسته روی سایه ی من تیغ می کشد

 

بن بست های بی همه چی توی شهر تو

در قلب من عجیب تر از... راه می روند

وحشی تر از هجوم هم آغوش / تر شدن

مردان هیز شهر تو از دور می دوند!

 

من گریه می کنم ته این باغ وحش پوچ

از فکر های مضحک این گوسفند ها

از شاعرانگی خودم ، از شکست هام

در این چهار پاره ببین روی بند ها...

-

من در غروب شهر شما گم نمی شوم

دل کنده ام از عشق! ... ویا اینکه سالها...

ترس من از قیامت نزدیک و از خداست!

از لرزش صدای تو پشت سوالها!

 

من گریه می کنم ته این کوچه های سرد

در شهر تو به خاطر یک مشت خاطره

اصلا نمی شود به کسی اعتماد کرد

به مردم کثیف بد زود باورِ ...

 

.

.

.

 

در شهر تو غریب تر از... پرسه می زند

با دست های یخ زده، با گریه یک جسد

تقصیر من نبود ولی گفته است که:

برگرد به ، به شهر خودت... بــــــای تا ابد!

 

 

 

 

۞  نوشته شده توسط آزاده بشارتی در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 10:4 |

 

... من؟

آزاده بشارتی
متولد 25 مرداد 69
ر0-0-0-0-0-

آزاده بشارتی






هرگونه کپی برداری از مطالب این وبلاگ بدون اجازه ی مدیر وبلاگ
ممنوع می باشد
حتی تو!

 
   

منوي اصلي

 

صفحه  نخست
پست  ا لکتر و نیک
آرشیو   و بلا گ

   

شاعران دیگر

 

روزنامه ی فرهیختگان. شعرهایی از آزاده بشارتی
روزنامه ی فرهیختگان. شعرهایی از آزاده بشارتی
فرهیختگان - دو شعر از آزاده بشارتي
سه شعر جديد از من در جام جم
پنج شعر از من در روزنامه ی فرهیختگان
شعری از آزاده بشارتی در سایت بالاترین
شعر ی از آزاده در سایت طغیان
دو شعر از آزاده بشارتی در وازنا
شعری از آزاده بشارتی در سایت یانوس
شعری از من در گرگ و میش
آرشیو   پیو ندهای  روزانه

 

   

دیگر از من

 

مرداد 1389
فروردین 1389
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386

 

javascript:void(0)
   

وارثان آب و خرد و روشنی

 

لیبرتا- عاشقانه هایم
وبلاگ ادبی مورچه
بهزاد خواجات
مهرداد فلاح
کانون ادبی زمستان
جلیل صفربیگی
شهرام میرزایی
محسن رضوی
سعید یوبال
حامد داراب
بهاره مکرم
وحید نجفی
علیرضا بدیع
آیدا دانشمندی
سید مهدی موسوی
تورج بخشایشی
عالین نجاتی
راحیل حسینی
مهدی آزاده
آرش علیزاده
پویا آریانا
اسما شریفی
امیر حسین نیکزاد
محمد ارثی زاد
علیرضا پنجه ای
جمال محرمی
وحید طلعت
لیبرتا
مهران مهرانفر
مهناز یوسفی
مریم حقیقت
شهاب رهنما
لیلا اکرمی
آرش واقع طلب
آزاده بشارتی- وبلاگ ادبی مخصوص کودکان
اسماعیل مهرانفر
جریان
مزدک پنجه ای
فدروس ساروی
پدرام قنبرلو
لیلا حکمت نیا
رجب بذر افشان
زهره جعفر زاده
تازه های ادبی
محمد حسینی مقدم
میثم متاجی
میثم ریاحی
حمید رضا حسینی
معصومه یوسفی
حمیده محمد رضا پور
نگار قزوینی
بهار
مسعود اکبری راد
صالح سجادی
صالح دروند
بهزاد بهادری
پیمان
صدیقه حسینی
احسان مهدیان
مسیحا ابوعلی
متین
باران سپید
رضا افشاری
فراز لاری
رضا نیکوکار
سید محمد رضا هاشمی زاده
جلیل صفر بیگی
محمد آزرم
دکتر مریم کسری
علیرضا آذر
دکتر پروین سلاجقه
اباصلت رضوانی
احسان رضوانی
رویا ابراهیمی
فاطمه قائدی
مهدی آذری
نسرین تهرانی
الناز ابراهیم پور
الناز معتمدی
راحله حدیدی
مقداد تکلوزاده
یامین
مسعود عباسی
آتوسا حصارکی
یاسر متاجی
حسین طوافی
مرتضی روحی
مسعود حسینی
مهدی موسوی میر کلائی
پریا تفنگ ساز
محمد مبلغ الاسلام
آرش شفاعی
حس اول
مژگان عباسی
محمد حسيني مقدم
مرتضی پارسا
علی ثابت قدم
شاهین رهنما
علی وارث
وحید دانشمندی
خودکار کمرنگ(مقاله)
جواد منفرد
ژاله سيفي
مینا لطفی
افشین حیدری
محسن سلطانی
نیلوفر اعتمادی
حمیده بانو
جنبش جهانی آزادی دانشجویان دربند
نسترن
پیام جهانگیری
انجمن مجازی
تیرداد راد
مجید اسطیری
رهی رضوان
یک فرشته به اسم : غزل
سید مسعود حسینی
سودابه مهیجی
رادیو رهیاد
محمد جواد عبدی- رادیو جوان
داوود ملک زاده
علی وارث
الهام خضرایی منش
شادی خوشدل
مسعود عطائی
مهدی هوازاده
سیده زبیده حسینی
یاسین محمدرضا پور
سجاد ناصری
مهران حسینی
رضا آسیابانی
مهدی موسوی
آ ر ت و
محسن سلطانی
از میان دل(آرمان)
هستی حکیمیان
فراز نیازی
ن د ا. ع
محمد شعبانی
شمس الدین بختکی
رضا شیبانی
وهیدباقری
لیلا
حمید ملک زاده
سید علی شفیعی
بهرام احمدی
مریم - بانوی درد
شهرام معقول
عباس شریعتی
دکتر روشن فومنی
نسترن مکارمی
دلارام
حمید رضا واشقانی فراهانی
سید مهران موسوی
محمد حسین ابراهیمی
پریسا گلی نیا
سها
شبنم
شمیم
عزت خلیفه زاده
مصطفی خندان
حاتمه سیدزاده
سینا حشمدار
الهه ملک محمدی
عزیز طلوعی
هادی خشایی
جاوید محمدی
عبدالحسین فخرائی
آرش نصرت اللهی
محسن قاسمي
نوشته هایی از آقا معلم
علی رضا فرزانه
فاطمه پاکنام
حسین علیزاده
هادی صداقت
خط خطی نامه
شهرزاد سرادقی
علی رستگارنیا
سولماز فروتن
وحید میره بیگی
مجید لواف
حسام آهنی
سام اسماعیلی
نازنین تنهایی
حامد رمضانی
ابولفضل پاشا
مژگان احمدی پور
حمید حمزه نژاد
حنانه حقیقت
سیما مهر آذر
عارف عسگری